تبليغاتX
عزیزم خاطراتتو گذاشتی عجل و گفتی و رفتی

عزیزم خاطراتتو گذاشتی عجل و گفتی و رفتی

دلم بدجوری واست تنگ شده تو پیش خدایی و من اینجا تنهام حامدکم دوستت دارم ای کاش می تونستی بفهمی که..

اعتراف

 

شعري كه واست نوشتم نپسنديدي دوباره

بهت برخورده بود انگار بهت گفتم ستاره

تعريف از خودم نباشه ، عزيزم ستاره بد نيس

آخه قلب عاشق من بهتر از اونو بلد نيس

دو سه خطي كه نوشتم راستشو بخواي بريدم

چون ديدم همه رسيدن ، من يه عمره نرسيدم

خط دوم كه تموم شد واقعا من كم آوردم

دو سه بار تو خط سوم تو رو به خدا سپردم

خط چهارم ولي ديدم باقي مونده اصل مطلب

خواب چشماتو مي بينم به خدا هميشه هر شب

خواب ميبينم تو يه نوري ، يه ستاره ، يه فرشته

خواب تو هر جا مي بينم اونجا آخر بهشته

وسط نامه يكي گفت چرا باز داري مي لرزي؟

من براي تو نوشتم تو به يك دنيا مي ارزي

اينا به دلت نشينه من واست چي بنويسم؟

قدماتو كاش بياري بذاري رو چشم خيسم

چند شبه دلشوره دارم كه نبينمت دوباره

تئ به اين خط كه رسيدي نامه رو ميكني پاره؟

پاره كن نامه رو پاره ، آخه صاحب اختياري

حتي ميشه بسوزونيش اگه من رو دوس نداري

شاعرانه س ، ولي راستش نامه من كاغذي نيس

كاش بقيه شو بخوني موقع خدافظي نيس

هر كاري دوس داري كن من شكستمش غرورو

زحمتت ميشه عزيزم كه بياي اين راه دورو

دل تو يه قصر نوره ، دل من يه تيكه چيني

چيني يو واسه شكستن ، كاش يه بار بياي ببيني

عكس تو هنوز همونجاس ، توي قاب عكس چوبي

راستي خوب شد يادم افتاد ، چرا انقدر تو خوبي؟

سقف گريه م همين امشب ريخت رو آخراي نامه

فقط اون شبي كه باشي شب مرگ گريه هامه

من فقط به عشق اون شب ، وقتي شب ميشه مي خوابم

اما دير بودن اون شب ، بدجوري ميده عذابم

دسمو امشب ميذارم زير گرماي سر تو

ما پيش همديگه باشيم ، يعني ميشه باور تو؟

هر كسي اون شب بخوابه عاشقيش راس راسكي نيس

بي رودرواسي عزيزم ، چشاش و دلش يكي نيس

زيادي واست نوشتم ، حق داري كه بشي خسته

اما اين يه تيكه چيني ، چه كنه دلش شكسته

عزيزم مراقب اون ، چشاي ناز خودت باش

فكر چندين ماه ديگه ، كه مياد تولدت ، باش

انقدر با هم ميگيريم فالاي چائي و قهوه

كه بگن به جز رسيدن همه چي توش محو محوه

يك شهريور و غمگين ، يه دوست دارم ، يه امضا

من دلم واسه تو تنگه ، تو تابستون ، شب يلدا

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:24  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

فکر می کنن فراموش کردن به این آسونیه؟

سلام عزیزم  سلام زندگی گمنام تو

خوبی حامدم؟ دلم واسه تنگ شده می فهمی دوست دارم خون گریه کنم حامد دلتنگتم دیگه طاقت

ندارم می خوام بیام پیشت اما نمی دونم ودکشی راه درستیه یا نه تو این مدت که غیبت داشتم

تو بیمارستان بودم حامدم نمی دونی چقدر دعا کردم که زنده از در بیمارستان بیرون نیام

خوم جایی نرم جنازم یه راست بره قبرستون زیر خاک همونی که و سال ازگاره تورو از من جدا کرده

ای خدا چی بگم که دلم آروم بگیره تو خدایی تو بزرگی چرا  صلاح نمی دونی من بیام پیش خودت

می خوای عذاب بکشم از من چی مونده خدا؟

چی مونده خودت ببین از من دیگه هیچی باغی نمونده بعدا اونا خانواش باید هرروز خوش باشن؟

عجب دل بزرگی دارند ادم هر چقدر هم خوش باشه مرگ اولادشو فراموش نمی کنه

رااستی داریوش داداشت دوباره ازواج کرد سر همون زن داداشت که به خاطر ما چقدر کتک

خورد هوو آورد الهی بگردم نمی دونی چقدر گریه می کرد می گفت دلش واسه آبجی ابجی

گفتنای  تو تنگ شده ُدوستت پوریا هم ازدواج کرد با اون دختره یادته مامانش چاق بود

مرضیه یادته؟

همه دارن میرن اما ما به هم نرسیدیم

روزها بي تو سپري مي شد
فرشته ي من قشنگ من
همانطور که من تورا دوست دارم تو نيز مرا دوست داشتي و اين دل  نااميد مرا در خواب با لبخند شيرين و مهر اميز خود اميدوارم و روشن ساز
چه اروزهايي داشتيم ولي خانواده تو چنان  آتشي من خرمن اميدو آرزوهايمان زدند که جز خاکستر چيزي  از آن باقي نماند  حال با ناله اي سوزنده با اهي دلخراش هر لحظه به خود مي گويم اي ارزوي من
زودتر به سراغم بيا تا من هم اوج بگيرم و در کنار محبوبم زندگي کنم اما افسوس که هنوزم سراغم نيامده فرشته ي خوبه خدا "عزرائيل" .......

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:12  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

تا یک قدمی مرگ بودم اما هنوز زنده ام ای خــــــــــــــــــــــــدا

ببخشید که تو این مدت نبودم به شدت مریض بودم من تا یک قدمیه مرگ بودم اما باز برگشتم

ایییییییییییییییییییییی خدا پس کی می شه که منم برم ......

نمي دونم جي مي خوام بنويسم اما براي بارها مي خوام حرفاي دلمو بنويسم من نه فرشته ام نه از جنس آسمون و نه به قول اون نويسنده معروف يه کلوخ تيپا خورده من
فقط يه ادمم ساده دل و تناي کوچولو نامي نداشت نامش تنها انسان بود و تنها دارائيش تنهايي ...)!)
و شايد گاهي هم به خاطر از دست ندادن عشقش و از شدت دوست داشتن اون بدبين ...)آدمي که دوست داشت همه رو دوست داشته باشه و به همه عشق بورزه و باهمه زلال باشه
اما افسوس که ادماي ديگه گاهي اين چيزارو حس نمي کنن و يا نمي خوان حس کنن وقتي بهشونمي گي کسي رو دوست داري وقتي که نزکترين کسشون مي شه تمام زندگيت تازه ياشون مي يفته که ببرنش و تور با تمام خاطراتت درست زماني که بهش احتياج داري تنها ميذارن و ميرن  به همين سادگي به چه جرمي
هنوزم نمي دونم شايد به خاطر اينکه با همون سادگي بچيگي بهش مي گفتي دوستت  دارم 1000 تا مي دونيد انتظار خيلي سخته بيشتر از اون چيزي که فکرشو بکنيد تا حالا چشم به راه مرگتون بوديد؟
ولي اخرش ........

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:50  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

خداحافظ اي محبوب عزيز ....

سلام الان ساعت 1:30 نصف شب
 خداحافظ اي محبوب عزيز ....
يک قطره دو قطره و چندين قطره اشک امشب که به خاطر تو قلم در دست گرفتم از آبشار چشم جاريست و با ريزش خود ناله هاي جدائي
را ميسرايد هر قطره اشم با قطره ديگر آميخه مي شد
و غزل خداحافظي من و تو را مي نوازد
خداحافظي ، جدائي، دوري ،مرگ ،تنهايي، آه نبودن، بله به تو مي نويسم که مي خواهي براي هميشه ترکم کني  و بر روي خاطرات گذشته که به جز شيريني چيزي برايم باقي نمانده خط مرگ و جدايي رو و زمرمه خداحافظي را بخواني و   بکشي و بري
چشمهايم امشب همچون اسيري زنداني بر تمام اسرارم آگاه است و سبب پريشاني مرا کاملا مانند کار اگاهي خصوصي مي داند که امشب ،شب وداع من و توست گريه دردها را دوا نمي کند رنگ مر گ و جدائي رو محو نمي گرداند ولي براي زمان کوتاهي مرا با خاطراتت سرمست مي نمايد ولي اين اشک بر چهره زردم نغمه ي خداحافظي را زمزمه مي کنيد
و از تو که  دوستت دارم براي ابد خداحافظي مي نمايد
خداحافـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ عشق من
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:36  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

حقمون اینه؟.....

سلام نفسم سلام عزیزم سلام عشق من وجود من تمام دارو ندارم زندگی من

عادت کردم به برات نوشتن اگه تونستی عادتمو ازم بگیر

خطاب به پدرو مادرت

نمی خوایم بگیم من و حامد ازتون متنفریم نمی خوایم بگیم دیگه احترام گذشته رو براتون قائل نیستیم

می خوایم بگیم شناها به ما بد کردید

هیچ وقت نگفتم برای دوست داشتن پایانی لازمه.همیشه از اغاز گفتم و بی پایان گذاشتم شما از پایان

صحبت کردید (حقمون اینه ؟!...)

بهتون گفتیم دوست داریم همدیگرو گفتید به هم فکر نکنید (حقمون اینه؟!....)

گفتم باشه اگه راحت می شید اگه  دیگه نمی گم دوستش دارم .ولی ازم نخواید فراموشش کنم ازم

نخواید از قلبم بیرونش کنم.

ولی حامد تو بودی که گفتی:وقتی دو نفر همدیگرو دوست دارن همیشه باید خودشونو فای خودخواهیه

یا خودشون کنن یا اطرافیانشون گفتم حامد من می کشم کنار تا اونا راحت باشن

دیگه جلوتونو ظاهر نمی شم اما حامد یادته تو بودی که کوبوندی تو صورتم گفتی حق نداری جا بزنی 

گفتم من فقیرم گفت:می خوام باهات ازدواج کنم گفتم دیگه نمیذارم صدامو بشنوی تا دلتون برام

بسوزه ..................

البته اگر دلی داشته باشید نمی خوام واسه من بسوزه (اخه سوختن بد دردیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 22:37  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

از دوری عشقم زجرو عذاب را با خودم به این سو وآن سو یدک می کشم

سلام به بهترینی که تنهایم گذاشت با کوله باری از خاطرات

اه  چقدر دریر می گذره تا برسم به مرگم

همیشه همینطور بوده وقتی می خوای زمان یکم زودتر بگذره انگار عقربه ها باهات لج می کنن تا حسابی کفریت کنن این روزا که دیگه غمو اندوه ول کنمم نیست زمان خیلی دیر می گذره

ولی عیبی نداره همین روزاهم میگذره همین روزای پر از درد یه روزی یه خاطره ای می شه که دیگه تکرار شدنی نیست یه روزی چشم باز می کنی می بینی داری فارق التحصیل می شی و مجبوری با کلی خاطات قشنگ اغوشتو به روی عشقت باز کنی اما وقتی داری می دویی طرف عشقت یکی یه جوری می زنه تو دهنت تا پرتاب می شی همونجای اول و اون میره به همین سادگی تنهات کمیذاره چون بریده چون دیگه امیدی واسه زندگی بدون تو نداره چون می خواد بگه من این قدم با این هیکلم نمی تونم دوریتو تحمل کنم اره به همین سادگی خودشو توجیح می کنه

فکر کنم سخترین لحظه که حتی از لحظه های خیانتم سختره لحظه خداحافظی از کسایی که حداقل تمام خاطرات بچگیت با وجودشون پر شده کسایی که باهات دوستی کردند و کسایی که باهات دشمنی کردن کسایی که قدر دوستی و می دونستند و کسایی که فقط وفقط خودشونو وپولشونو می دیندد به همین راحتی یه روز چشم باز می کنی می بینی همون بدبدا عشقتو خفه کردند کشتنش زندانیش کردن بعضیاشونو بازم می بینی ولی بعضیاشون ازت فرار می کنن خودشونو ازت قایم می کنن

یا اوری همه اینا چیزیه که به شدت اذیتم می کنه به خصوص مرور صحنه ای که شاید هم اتفاق نیفته یعنی لحظه ای که برای همیشه از کسی که دوستش داری خداحافظی کنی و شاید بدون خداحافظی از کجا معلوم....

گاهی به این موضوع فکر می کنم باران خوب بخون این قسمتو  

تو اینده نه چندان دور یه موقع احساس می کنی داری همه چیرو از بالا می بینی انگار یه عده آدم سیاه پوش رویه یه قبر خاکی ایستادن و بعضیاشون بی تابی می کنن همشونو می شناسم اما  اون مردی که  داره دنبال یه چیزی می گرده  رو نمی شناسم مثل اینکه داره دنبال من می گرده اما به قبر نگاه نمی کنه پشتش به منه اما آشناست قامت بلندی داره میرم جلوتر تو جمعیت اون منم که اونجا خوابیدم پس من مردم حالا فهمیدم که اون مرد کیه می دوئم دنبالش پشتشم درست پشتش دستم می ذرام پشتش بر می گرده آه خدایا اون حامد اون عشق من اونکه دنبال من می گرده بغلش می کنم اندازه تمام دنیا اندازه تمام دلتنگی هام می بوسمش حالا ما خوشحالیم همه دارن گریه می کن اما خدایا چی می بینم بلاخره ه رفتم آه خدایا ممنون 

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم

اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه می شم

زود رفتی گلم  حیف بودی گلم غصه هامو به کی بگم؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:33  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

برای تو می نویسم

برايت مي نويسم اندو روزهاي نبودنت را آنقدر از من دوري که براي رسيدن تقويم قد نمي دهد اما بريت مي نويسم از ته مانده غرورم
و از دل تهي و چشمهاي منتظر و دردي که با ديدنت تسکين مي ياب از همه و همه که نشان نبودنت را مي دهد و تمام نامه ها و نوشته هايم که به ادرسي که ندارم پست خواهم کرد مي خوام دوباره بنويسم شايد کمي تسکين يابم
مي خوايم بگويم چرا دنياي ما اينجوريست؟
چرا با من و تو بد تا کرد؟
چرا بعد از اين همه اشفتگي و دربه دري همه مي گن زندگي کن آخه چه جوررررررررررررري؟
من که کاري به کسي نداشتم داشتم نون عشقمو مي خوردم به قول قديميا داشتم زندگيمو مي کردم من که به همون دلخوشيهاي کوچيکم قانع بود چيزي نخواستم از دنيا جئ تو اين وسط کي بود که رشته الفتو گسست کي بد شد؟
 من يا تو يا خانوادت؟
باشه حتما من بدم که بايد بد ببينم لابد من بايد فقط قرباني اين عشق مي شدم من بايد با غم نبودنت خودمو تطبيق بدم  من بايد از کوچه هاي اقاي خاطات با پاي پياده بگذرم...
حتما بايد گريه و حسرت تنها در وجور من ريشه بزنه
جوانيمم هم پاي حماقت خونوادت  حالا که نيستي مي خوام مني نباشه
 يا حق
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:8  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

24 مهر تولد عشقمه

اين چند سال انقدر اتفاقهاي جورواجور واسم افتاد که هر کدومش يه مدت حسابي فکر و ذهنمو مشغول کرد
راستش الانم که دارم مي نويسم  گيج گيجم يه جواري دلم گرفته با اينکه ديگه درسها تموم شده  و بيکارو الاف تو خونه ام اما هر روز يه خاطره جديد از سالهاي گذشته يادم ميفته
قبل از مرگ حامدم همه ي فکرم مشغول اين بود که روز تولدش چطور مي تونم سوپرايزش کنم کاري کنم که از ته دل خوشحال شه
اما خانواده اون نذاشتن 24 مهر تولد عشقمه اما اونا ..
حالا همه چي واسم روشن شده کلک و زشتي و نامردي رو تو چشم اطرافيانم مي بينم  قبل از اون همه ظلم  همون موقع که من حامدو دوست داشتم اما خودش نمي دونست فکر مي کردم خانوادش خيلي خوبن
صداي هيچکس جز صداي کسي که باور داشتم صادقو و يکرنگن تو گوشم نبود قبل از شروع عشقمون فکر مي کردم خانوادشون پاک و بي شيله پيله است به حرفاي دلم گوش ميدن اما  نامردا ....با ياينکه هيچوقت شنونه خوبي براي حرفام نبودن و مي دونستم که اخر حرفام به خودم ميامو مي بينم  خوابشون برده
اما هيچوقت از راهي که رفتم پشيمون نشدم اون روزا مثل يه دختر بچه صدافو بي ريا بودم با اينکه مي دونستم خانواده اون اجازه ازدواج نميدن اما به اميد اينکه حامد منودوست داشت تمام تحقيراشونو   با صبر زياد تحمل مي کردم  اين روزها با همه خوبي ها ي حامدم و با بدي هاي خانواده پستر از سگش داره مي گذره فراموش نمي کنم اون روزارو که که دفترمو باز مي کردمو با ذوق و شوقو کودکانه از عشقم مي نوشتمو و مي نوشتم و تا روي دفترم خوابم مي برد گاهي تو خيالم ساعتها باهاش  حرف ميزنم و وقتي به خودم ميام مي بينم چشمام خيسه اشکه تو خيال هميشه دستاش تو دستمه  اما هيچ وقت خانوادش نذاشتن اونجوري که بايد و شايد لمسشون نکردم
 من مامانو باباي  حامدو خيلي دوست داشتم قبل اينکه هويت واقعي اونا واسم فاش بشه اونا واسم مثل يه فرشته بودند اما وقتي  من به حامد خيلي نزديک شدم اونا هيچ وقت تو واقعيت به فرشته اي که تو خيالم باهام بودند شبيه نشدند حتي به شدت از اون تصوير دور بودند البته اين قضييه به محض اينکه فهميدند پسرشون گرفتارم شده بهم ثابت شد
اونا تو دنياي خيالي طاقت ديدن اشکاي منو حامدمو نداشتند و اشکاي سرد منو حامدمو پاک مي کردند اما تو دنياي واقعي انگار بر عکس بود يعني ديدن اشکاي ما براشون راحت بود يا دوست داشتن و ازش لذت مي بردند بلاخره يه روز همه چي تموم شد اون شب کذايي اون شبي که حامدم رفت  اونقدر فشار باري روي شونه هام تحمل کرد بودم زياد بود که بعد از 10 سال  زير فشار  اين بار کمر خم کردمو ناگهان از دردي که تو قلبم پيچيد  از خواب 10 ساله پا شدم  اون  حامدي که تو عرض 10 سال  عاشقانه مي
پرستيدمش تبديل به سختگيرترين قاضي روزگار شد که سخترين مجازات رو واسه 10 سال عشق بريد مرگ و جدائي از 10 سال خاطره خداحافظي از 10 سال رويا طي چند دقيقه وقتي  مادرش پشت تلفن بهم گفت حامد رفت خارج تا به درسش ادامه بده گيج و منگ شدم    از خود حامد و خانوادش شکايت کردم اما رفته رفته  فهميدم که در مورد همه چي اشتباه کردم  اما پذيرفتن اين  اشتباه اونم اشتباه به اين بزرگي کار مشکلي بود تازه فهميدم حامد خارج  از ايران نرفته بلکه خارج از دنيا رفته
 چند ماه تو کما بودم  بعدش که به هوش اومد نمي تونستم باور کنم که چنين اشتباهي  کردم واقعا انگار از يه خواب طولاني بيدار شدم بعد از يه مدت به حالت اول برگشتم اما لاغرو فرسوده و خسته دل  حالا ديگه تصميم گرفتم دختر بچه سداه گذشته نباشم ديگه همه چيز دنيا رو قشنگ و دوست داشتني نمي بينم  ديگه خيلي چيزا پيش چشمم زشت  هستند  تنهاييي رو با تمام وجودم حس مي کنم اما ديگه ننمي خوام کسي کنارم باشه اگه قرار يه روزي از تنهايي در بيام بايد اون کسي که پيشم باشه فقط محبوبم باشه نه کسه ديگه اي
همه مي گن حالا که همه چي تموم شده بايد به ارامشي برسي که 12 سال ازش محروم بودي
واسه کسايي که اين حرفو بهم ميزنن متاسفم  از يه چيزي هميشه خوشحالم تو اون ده سال شايد گريه مي کردم  اما اون گريه واسه غرورم بود واسه ابروم بود اما لگرمي داشتم که حامد واسه منه
اگه بخوايم بگيم اين قضيه مثل يه ميدون جنگ مي مونه برگ برنده دست من بود حامد با من بود  اما  اين دوسال که حامد کنارم نيست گريه هام از اون ده سال پُر سوز تره چون ديگه کسي نيست که بزنه تو دهن اطرفيانش و بگه خفه شيد اين عشق منه من مثل اون مهره شطرنجي مي مونم که مات شده و همه  ي مهره هاش از دست رفتند و گرونقينترين مهره اش يعني شاه عاشق يه سرباز مي شه و به خاطر اون سرباز که منم خودکشي مي کنه  و اون سرباز نمي دونه که ديگه واسه کي سربازي کنه وقتي سالارش بالا سرش نيست
و اما افسوس .........
 
يا حق
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

همیشه به خاک حسودی می کنم حامدکم

سلام حامدم سلام قشنگم خوبی؟

وقتی فکر می کنم خاک چه عظمتی داره خاک چه قدرتی داره که می تونه یه جسم خیلی بزرگ هم استخون کنه

 به خاک حسودیم می شه می دونی چرا چون تورو تا ابد تو اغوشش گرفته دلم واسه گرمی اغوشت تنگ شده از وقتی دیگه تو بغل تو نیستم همیشه استخونم از سرما می لرزه حتی تو همین تابستون من گرمی خورشیدو نمی خوام من گرمی آغوش تورو می خوام واسه همین یه گونی پر خاک گذاشتم بالا پشتبوم وقتی تمام بدنم تورو می خواد می رم بالا پشتبوم اون گونی رو با تمام قدرت بغل می کنم محکم اونوقت یه جورایی آروم می شم چون همون خاک که جسم قشنگ تورو بغل کرد

حق خاک که تک تک انسانهارو تو آغوش بکشه اما تورو خیلی زود تو اغوش کشید تو انقدر خوب بودی که همه آرزوی با تو بودن رو داشتند اما بلاخره خاک لعنتی تورو از من گرفت

حامد همیشه می گم خدایا من که یه دختر بودم مثل از سگ تا شب کار می کرد خدارو سر شاهد می گیرم  از صبح تا ظهر دانشگاه بودم  بعد می رفتم شرکت سر کار از ۹ به بعدم تو اون رستو.ران ظرف می شستم شبا هم تا صبح درس مس خوندم تا مادر پدر حامد از من اشکال نگیرن واسه اینکه انقدر کار می کردم خیلی لاغر شده بودم یادمه زن داداشت خیلی توپول بود همیشه مامانت می گفت اگه می خوای به پسر من بیای باید مثل زن داریوش چاق بشی فکر می کرد منم مثل خودشون نوکر جلومه که روز تا شب واسم کار کنن واسه حرف مادرت یادته یواشکی از تو یه عالمه قرصهای سنگینو جورواجور گرفتم می دونی هنوزم واسه اون قرصها خون بالا میارم مامانت بابات فقط از من ماشین می خواستند می گفتند چه معنی داره دختر ماشین نداشته باشه من رفتم که کلیه امو بفروشم یادته؟ وقتی علی بهت گفت خوابوندی تو گوشم گفتی تو غلط می کنی لازم نکرده

حامدم هر چی بخوام بگم باز کم گفتم

راستی می خوام بر شمال همون جایی که با هم رفتیم یادته رفتیم ویلای شما یه سگ سیاه تا کجا دنبالم دویید نگو تو گفته بودی یادته چقدر زدمت اما تو دردت نمی گرفت دست من درد می گرفت از بس که هیکلی بودی یادته با هم رفتیم تو پوستتو بسوزونی اخه من برنز خیلی دوست داشتم

یادته تو شمال گفتی تو رانندگی بلد نیستی وقتی نشستم پشت رول چشمای نازت داشت در میومد زبونم لال می گفتی بهم که تو دختر نیستی تو پسری یادته هرچی خونمون خراب می شدم خودم درست می کردم می گفتی به وجودت افتخار می کنم حالا خیلی وقته که دیگه هی کاری نمی کنم یادته واسه اولین بار نشستم پشت اون اشین با کلاست همیه بهت می گفتم با کماشین نیا با اتوبوس می ریم اما تو به خاطر راحتیه من این کارو نمی کردی با اینکه خونه کلی سرت غر می زدن که داری با اون دختره هرزه رو با ماشین ما می بری؟

یادته  می خواستم امتحانت کنم گفتم بیا پیشک بخواب گفتی خجالت بکش بعد رفتی اتاق پایینی خوابیدی نمی دونی اون شب با چه آرامشی خوابیدم من که همیشه از همه پسرها ترس داشتم صبح دیدم درو اتاق و قفل کردی کلیدشم از زیر در دادای اینور

الهی من قربون اون جسمت بشم که همیشه همه چیزو تو خودش خفه می کرد همیشه احساس می کردم کنارمی اذیت می شی اما حتی دستمم نمی گرفتی من دوستت دارم اینا بگن من باید ازدواج کنم باید برم سر زندگی باید فراکموشت کنم چون روحت اذیت می شه اما خودمونیم ته دلت خوشحالی که تا اخر عمر بهت پایدار بودم همین واسه حامدم عیبی غصه بخور که من ناراحتم اما خوشحالی که انتخابت اشتباه نبوده نمی خوام پشیمون شی از اینکه منو ابتخاب کردی می خوام مثل قدیما بهم افتخار کنی مثل قدیما

دوستت دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:29  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

بازم دلم مثل همیشه گرفته

اول سلام

سحر عزیز که توی پست "با من باش از یاس" نظر گذاشته بودی ممنون عزیزم نذار چشمای نازت واسه من ابری بشه و گونه هاتو  خیس کنه اصلا دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم

وبدا  عزيز سلام
عاشق شدن به سن و قد نيستبه بزرگي دل
ویداي عزيزم چندتا  حرف که مي خوام به تو بزنم در جواب اينکه خيلي بچه اي و هنوز نمي دوني عشق چيه بايد بگم
1- درسته حرفت هنوز خيلي بچه اي  تو 15 سالته اما من 26 سالمه 
2- خيلي ها هستند که 40 سالشونه 50 سالشونه و....... اما اندازه يه بچه اي که پستونک دهنشه حاليشون نيست
و بلاعکس کسايي هستند با سن کم خيلي مي فهمند من همسن تو بودم که عاشق حامدم شدم سال 77 عزيز دلم
3- خدا بهم صبر بده؟نه من صبر نمي خوام اگه خدا مي خواست بده حامد و بهم ميداد حالا که حامدو نداده بازم صبرو نمي خوام مرگو مي خوام
4-""اما نکته مهم اينکه دنيا به آخر نرسيده تو بالاخره بايد ازدواج کني و زندگي کني..."" به خاطر سن پايينت هيچي بهت نمي گم اما اخرين بارت باشه   که اين حرفو مي زني حامدم به خاطر من خودکشي کرد حالا من برمو ازدواج کنم هرگز هرگز هرگز
اگه بازم مي خواي بياي تووب من  و از اين حرفها بزني لطفا ديگه نيا
در ضمن وبلاگ خوشگلي  داري با روحيه خيلي شاد خوشبحالت به قول بابام بهم مي گه دخترم تو خيلي زود بزرگ شدي
يا حق

 

سلام یه غریبه
ممنون از نظرات گرانبهات ممنون که منو الگوی خودت قرار دادی ای کاش ادرسی از خودت واسم می ذاشتی تا من بهتر بتونم پیدات کنم و با هات در ارتباط باشم عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:57  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

«خيلی وقت است که دارم برگشت می خورم»

دارم چشم می گذارم

پشت پلک هائی که هر شب ، زير نور ماه

سنگينی می کنند

ابرهائی که شب را از چشم ها يم دزديدند

 

دارم فکر می کنم

چقدر به درخت بدهکارم

که دست ها يم را به تيغ می کشد !؟

 

"من از تمام برگ هائی که می بينی

پائيز تر "

 

نگفته بودی

 پيش از آنکه بيائی

باران می گيرد

چشم ها يم

وقتی از خاطرات تک تک مين ها

 برگشت می خورم

....

از وقتی يادم می آ يد    بزرگ بودم !؟

کودکيم را پای تما م تقو يم ها  جا گذاشتم

کودکيم هنوز

 بوی ر يحان و نان تازه و حرف های در گوشی و صدای شکستن بغض مادر می دهد

کودکيم     هنوز دارد ...

 

دارم جنگ برا يت نمی سرا يم

باور کن

 

(تنها ، گاهی

نياز ظالمانه ی  ا ين کلمه ها

 ذهنم را محدود می کند به چند چيز کاملا کوچک...)

وگرنه من سر و سری با مين و خمپاره و ام الرصاص ...

 

از کدام شب با يد سياهی مو های مادرم را پس بگيرم؟

لابد از خودت پرسيده ای    ها ؟!

بيا

حالا می توانم

به لهجه ی تما م نخل های جنوب برا يت  شعر بسرا يم!!!

در ضمئن من آپ نمی کنم که شما بیاید نظر بدید من اپ می کنم تا کمی آروم بشم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:18  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

با من باش از یاس

این درسته تسلیم ,آره تو هستی

گرفتی دیگه تصمیمو,بارتو بستی

وقتی که بدترین خاطره هات

به تو می گه که دیگه باید خاتمه داد

سراسره وجوده تو خدشه دار شد

شاکی از مادری که بچه دار شد

به این دنیا اومدی و شدی ناخوانده وارد

حالام که می خوای بشی نارانده خارج

کسی به زندگیه تو وارد نشد

عمره تو به مو رسید و پاره نشد

ولی حالا خودت می خوای اونو پاره کنی

ولی دست نگه دار این کاره تو نیست

می خوای بمیری تا که بدونن بلکه قَدرت

یه شعر بنویسن رو سنگه قبرت

بگن حرفاش بینه همه گم بود بیچاره

یکی سره خاکت کمپوت بیاره

فکرت می کنه دلو قانع

که جونت رو زمین گروگانه

ولی بس کن, الان عصبی هستی این

نمی تونه باشه نظره اصلیت



تو می دونی که سکوته بدنت

برابره با شکستو سقوطه وطنه

نروو که رفتنت دیگه بستنه

دره دفتره, آینده هاست

تو می دونی که طلوعه قدمت

به طرفه مرگ, یعنی غروبه وطنت

بمون با من بتاز پاینده باش

آینده هارو با من بساز



واسه چی تو می یای مرگتو طلب می کنی

فکره تو اینه تو دارری عقب می مونی

ببین. همه چی حلله فقط می دونی

الکی تو داری وقتتو طلف می کنی

خصلته آدما اینه که فراموش کارن

اگه تو بری یکی دیگرو در آغوش دارن

اینا رو می دونی حالا می خوای تو ,باز بری

نکنه که می خوای به دشمنات فاز بدی

پشته سرت زدن ! همه باهات بدَن

لحظه هات هدر , رفتو باز عقب

مو ندی از همه و لحظه هات غمه و

رنگه ماتمه و وقته مام کمه

متاسفانه غلطه,راهه تو سویه درکه

رهسپاره هدفه مرگبار كه منم
صد بار به سرم زد تا که قدم .

بردارم به طرفه مرگ ,واای این غلطه

نــــــه ...

تو می دونی که سکوته بدنت

برابره با شکستو سقوطه وطنه

نروو که رفتنت دیگه بستنه

دره دفتره آینده هاست

تو می دونی که طلوعه قدمت

به طرفه مرگ یعنی غروبه وطنت

بمون با من بتاز پاینده باش

آینده هارو با من بساز


می گی بازم یاس الکی رفت رو سن

ببین اشکه بعد از رفتنه تو هفت روزه

حالا چی شده واسه مرگ چراغت سبزه

واسه نجات رسیده همین یه راه به مغزت؟

می خوای خودتو بکشی بری که چی ؟

شیطونو لعنت کنو بگیر بشین

فک می کنی وقتی بری اون دسته پر

فرشته ها منتظرتن با دسته گل ؟

نه مطمئن باش از این خبرا نیست

خیلی رفتنو تو هم یه نفره لیستی

پاشو حالا بتکون گردو خاکتو

بترکون جهانه سرد و ساکتو

پاشو بگو خیلی مونده خسته شم

خودکشی هم واسه تو داره کسره شأن

دردای ما درسه اگه متنشو بخونیم

که وقتی رسیدیم بالا قدرشو بدونیم

دردا دارن می کنن با تو  دست رشته بازی

چیزی دور نمی مونه از چشمه قاضی

پس بگو فردایی بازم هست و بگو

این سختی ها بازندست

بگو فک می کنی از تو شکست خوردم

تو فک بکنی از تو یه دست بردم
  
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:15  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

عشق واقعی

منبع  از بلوگ باران عزیزم http://www.skylove22.blogfa.com/

 

شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.


میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده.


داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.


مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : عزيزم ، دخترم ، در را باز کن. دخترم سالمی ؟؟؟


آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.


دختر ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.


لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!


همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.


کنار دست دختر یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده.


بابا  میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه ، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم


دارم برات نامه می نویسم ،آخرین نامه ی زندگیمو


آخه اینجا آخر خط زندگیمه


کاش منو تو لباس عروسی می دیدی


مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!


عشق من دارم میرم


دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم


می بینی عزيز دلم بازم تونستم باهات حرف بزنم


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم


ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم


دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته؟!


گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته؟!


قشنگم تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!


داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای؟!


کاش بودی می دیدی عشقت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه


کاش بودی و می دیدی عشقت تا آخرش رو حرفاش موند


عزيزم عشقت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت


حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره


روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته؟!


روزی که دلامون لرزید ، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته؟! نقشه های آیندمون ، یادته؟!


 من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند


یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری


یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!


می گفتی که من بخندم


قشنگم حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم


هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام


روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات


دارم به قولم عمل می کنم


هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ


پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم


نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه


همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام


وای  کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!


عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم


دلم برات خیلی تنگ شده


می خوام ببینمت


دستم می لرزه ، طرح چشمات پیشه رومه ، دستمو بگیر ، منم باهات میام ....



پدر
نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه

آره پدر پسر بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود

هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود

پدر پسر هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست
عشقش اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود

حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق اين دو عاشق
  بسته شده

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.



 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:4  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

بهترین ها -1-

بازم اومدم چندتا عکس دیدم تو یه سایتی خیلی خوشم اومد نزدیک به درون من داشت واسه همین می خوام واسه شما هم بذارم  در ضمئن می خوام یه قسمت وبرو تخصص بدم به یه سری عکسهای آس اسمشم میذارم بهترینها و شماره گذاری می کنم

حتما برید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:25  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

ریشه آدما هیچ وقت عوض نمیشه

سلام حامدم

هر روز بیشتر از دیروز آرزو مرگ می کنم تا بیام پیش تو بلاخره یکی پیدا شد که درد منو خوب درک کنه ام،اس  اسمشه حامدم می بینی چقدر پیر شدم

دیروز رفتم جلو در خونتون تا برم پیش مامانت دادش پست فطرتت منو دیدی مهدی رو می گم دید که اومدم  بهم گفت حالا اومدی کی رو با خودت ببری شوم کثافت به من گفت هرزه حامد از همون چیزی که همیشه بدم میومد اعصبی شدم حمله کردم روش انقدر منو زد که زیر مشد و لگداش  بدنم سیاه و کبود شد نمی دونی چه دردی داره تمام بدنم من نمی دونم چیکار کردم با خانوادت که با من اینجوری می کنن مامانت اومد بیرون دید مهدی داره منو می زنه شروع کرد به لگد زدن تو پهلو من گفت اون پسرمو کشتی حالا اینو می خوای سکته بدی حامد اینا دیگه کین من غرور دارم یه دختر بیست و شیش ساله ام  با من مثل یه حیوون رفتار می کنن اگه تو وصیت نمی کردی یگه تفم نمی نداختم جلو در خونتون اون مامان و بابای پاپتیت چیکار نکردن با من !!! آخ دلم خونه حامد از همه چی خسته ام اگه بدونی چقدر دوست دارم بیام پیشت چشمامو که می بندم نقش لبات  تو اون تاریکی بدجوری دیوونه ام  می کنه یادته مامانت می گفت باید نیازهای جنسی پسرمو رفع کنی من به مامانت گفتم هرگز ولی تو تنهایی خودمون بهت می گفتم تا می تونی شهوت خودتو تو من خالی کن اما طرف کسه دیگه نرو اما تو حتی با خجالت دستای منو می گرفتی از بس خوب بودی یادته تو اس ام اس هات همیشه بهم می گفتی تو حسرت لباتم تا یه روز خودم لباتو بوسیدم یادته  چقدر خجالت کشیدی چقدر دوستت داشتم پوستت برنز بود یادته لپات اویزون بود همش گازشون می گرفتم الان  دیگه هیچ شیطنتی در من وجود نداره عزیزم

خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست رو دلم زخمه هزارتا خنجره

Click to view full size image

خاطره خیس

خاطره مي بافم


 

دلم آب مي شود


 

براي بوسه اي که از لبانت چيدم


 

اشک هايم سرازير مي شود


 

و رنگ هاي خاطره ام را در هم مي پيچد


 

تنها تصوير محوي از تو باقي مي ماند


 

و دل زخمي من
 
 
 
 

 

دلتنگم

دلم گريه مي خواهد


 

ماه کامل است


 

من تنها،


 

ميدانم که چشمانت زير نور ماه خواهد درخشيد...


 

من از تکرار واژه ي دلتنگي خسته ام


 

من از حروف فاصله بيزارم


 

من از باد که بوي گيسوانت رانمي آورد دلخورم،


 

من از هر واژه که نام توبرآن نباشد گريزانم...


 

بيا که،


 

بغض کودکانه ام آغوش تو را کم دارد...

 

حامـــــــــــــــــــــــــدم دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:41  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

یکی به حامد بگه دلتنگ دلتنگم

سلام گل نازنینم

سلام حامدم  من عشق تو دارم میمیرم میدونی چرا چون تو نیستی کنارم چون وجودت تورو جلوی خودم حس نمی کنم می دونی از وقتی که رفتی از پیشم وقتی میرم بیرون همه منو با دستاشون نشون میدن و تو گوش هم پچ پچ می کنن از یکی شنیدن گفت نیگا لیلی حامد وطن دوست اومده بیرون اونا منو می گفتند یکی می گه این دختر دیوونه است یکی می گه بیچاره عشقشو از دست داده خل شده و.......

خیلی ها خیلی چیزا می گن اما خوشحالم که کنار هر حرفی که پشت سرمه اسم تو هم هست به خاطر عشق تو که می گن دختره خل شده راستی بگم  امروز رفتم جلو درتون آخه امروز بدجوری دلم هواتو کرده بود عرستون درو واسم باز کرد رفتم تو اتاقت کلی لباساتو بو کردمو کلی گریه مامانت بدجوری افتاده اما بابات رفته یه زن گرفته یه دختر بچه خیلی هم خوشحاله اما مامانت داره تقاص پس میده مطمئن باش یه روزی باباتم تقاص پس میده اینو مطمئن باش منتظر اون روزی ام که کار بابات بیفته به من دلم واسه مامانت سوخت حامدم حلالش کن بدجور گریه می کرد می گفت دارم چوب ظلمهایی که در حق شما دوتا کردمو می خورم  حامد بغلش کردم ارومش کردم واسش غذا درست کردم آخه تو که نیستی من می شم دخترش می دونم  در حقم بدی کرده اما می گن جواب بدی رو با بدی نمیدن با خوبی میدن همین که پی به اشتباهش برده واسم بسته امروز بعد از دو سال اومدم سر خاکت اخ نمی دونی آخ حامد قلبم ُقلبم داشت وایمیستاد درست مثل همون روزایی که یادته واسه اولین بار که همدیگرو می خواستیم یادته رنگم شد مثل زرد چوبه  وقتی دستمو گذاشتم رو قبرت تا برگهایی که رو قبرت ریخته رو با اب کنار بزنم حالم درست مثل اونوقتی شد که دستاتو واسه اولین بار گرفتم بعد از دوسال امروز یکم خندیدم اگه می دونستم بیام سر خاکت انقدر اروم می شم زودتر میمودم بیا زمین ببین چقدر مامانت پیر شده ببخشش می دونم خیلی کینه ای اما هر چی باشه مامانته من باباتم بخشیدم به خاطر اینکه تورو به وجود آوردند این عذابهایی که می کشم و خواهم کشید واسه تو و این شیرینه درست مثل عسل چون برای تو  برای حامدم تمام زنگیم عمرم نفسم

مادرتو به خاطر من ببخش می بوسمت ثانیه شماری می کنم که بیام پیشت تا به آرامش ابدی برسم

 

 

یکی به حامد  بگه

دلتنگ دلتنگم

و راه فراری نیست از این دلتنگی

بار زندگی بر دوشم سنگین

و آوای نا امیدیم بلند

پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب

اینجا تاریک تاریک است

 یکی به حامدم بگه

شمع امیدم از اشک هایم خیس

و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد

اینجا تاریک تاریک است

 مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر

مرا با خود ببرید

مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام

و ستاره ای از آسمان نچیده ام

مرا که به هر نقطه ی خاکی که پا نهادم

باید از دلبستگی ها دل می بریدم

 مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر

مرا با خود ببرید

که اینجا دیگر جای من نیست

و این قلبی که در سینه می تپد دیگر قلب من نیست

قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند و رگ های رابطه را بریدند

 به من نگویید آن که رفته باز می گردد

نه ، به من نگویید که رفتگان دیگر هرگز بر نمی گردند

آنچه بر جای می ماند خاکستریست از خاطره ای غبار آلود

و شبحی از یادی که دیگر نه مهربان است و نه خوب

 و شبحی از یادی ، که دیگر نه مهربان است و نه خوب

از من نخواهید که آرام گیرم ، آرام

که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین و خروشان

بر خاک فکنده ، بر خاک

و ریشه ی تحملم را از جای کنده ، از جای

 به من نگویید که صبور باشم ، صبور

که کاسه ی حوصله ام از صبر خالی و جام طاقتم شکسته

نه ، از من نخواهید ، به من نگویید

که اکنون منم تنهای تنها ، رو در روی زندگی ایستاده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:6  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

شهر غم

خسته و دربدر شهر غمم
شبم از هرچي شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينه‌هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
چي مي‌شد اون دستهاي كوچيك و گرم
رو سرم دست نوازش مي‌كشيد
بستر تنهايي و سرد من رو
بوسه گرمي به آتيش مي‌كشيد
چي مي‌شد تو خونه كوچيك من
غنچه‌هاي گل غم وا نمي‌شد
چي مي‌شد هيچكسي تنهام نميذاشت
جز خدا هيچكسي تنها نمي‌شد

من هنوز دربدر شهر غمم
شبم از هرچه شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينه‌هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره


من هنوز دربدر شهر غمم
شبم از هرچه شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينه‌هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:10  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

پند حافظ

اين چه شوري است كه در دور قمر مي‌بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي‌بينم
هر كسي روز بهين مي‌طلبد از ايام
علت آنست كه هر روز بَـتــَـر مي‌بينم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر مي‌بينم
اسب تازي شده مجروح به زير پالان
طوق زرين همه بر گردن خر مي‌بينم

اين چه شوري است كه در دور قمر مي‌بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي‌بينم

دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر مي‌بينم
هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر مي‌بينم
پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن
كه من اين پند به از گنج و گهر مي‌بينم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

کابوس

کابوس

چنين شبي بود کابوس رفتن تو مه مي گيره کوچه ها را بدون پاهاي تو دلم ز غصه خون شد از غم رفتن تو شقايقم داغدار شد دنيا بدون تو نامرد شد لاله از غم تو واژگون شد ستاره هاي آسمون هر شب دارند زياد مي شند تو اين کوير گرم و داغ غصه ها دارند زياد مي شند اما تو بودي که با رفتنت هميشه آسون ابري مي شه گاهي کوير طوفاني موجاي دريا بلتد مي شه و قرمزيه شقايقم بيشتر سر به زيري لاله ها بيشتر شد و اشک توي چشماش اومد من موندم تو کي بودي که با رفتنت دل زير و رو شد اشکاي من هميشه خون شد

 

 

دیشب به یاد تو تنها گریستم مستانه گریه کردم، دریا گریستم طوفان غم چو داد گلستان دل به باد بر حال پر پر گلها گریستم من بودم و خیال تو در نیمه های شب بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق معراج دل نمودم و آنجا گریستم در جستجوی او ، من آواره ابروار بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم بر زورق دلم شب تیره به موج غم پنهان به آه بود و پیدا گریستم هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک شب در خیال لعل شکر خواب گریستم

  

 

اخرین شب وصالت
شب مرگ خنده هام بود
شب مردن ستاره بغض گنگی تو صدام بود
وقت رفتن تو مردم
توی هرثانیه صد بار
بعد هجرت تو شد باز قربت پنجره تکرار
چشم تو همیشه پیداست
توی آینه های پندار
ای تداعی ای همیشه
به امید روز دیدار
به یاد روز های شاد مدرسه در کنار جواد ترابی
روحش شاد یادش گرامی

 

این شعر زیبا رو یه نفر به اسمه حسین برا من فرستاده . حسین جون من نمیدونم کی هستی ولی دوست دارم خودتو به من معرفی کنی

 

 

غروبا ميون هفته بر سر قبر يه عاشق

يه جوون مياد ميزاره گلاي سرخ شقايق

بي صدا ميشکنه بغضش رو ي سنگ قبر دلدار

 اشک ميريزه از دو چشمش مث بارون وقت ديدار

زير لب با گريه ميگه:مهربونم بي وفايي

رفتي و نيستي بدوني چه جگر سوزه جدايي

 آخه من تو رو ميخواستم اون نجيب و خوب و پاکو

اون صداي مهربونو ،نه سکوت سرد خاکو

تويي که نگه پاکت مرهم زخم دلم بود

ديدنت حتي يه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ريشه کردي با من توي خاک بي قراري

تو که گفتي با جدايي هيچ ميونه اي نداري

پس چرا تنها گذاشتي توي اين فصل سياهي

تو عزيز تريني اما يه رفيق نيمه راهي

داغ رفتنت عزيزم خط کشيد رو بودن من

رفتي و ديگه چه فايده ناله و ضجه و شيون

تو سفر کردي به خورشيد، رفتي اونور دقايق

منو جا گذاشتي اينجا با دلي خسته و عاشق

نميخوام بي تو بمونم ،بي تو زندگي حرومه

تو که پيش من نباشي،همه چي برام تمومه

عاشق خسته و تنها، سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ي عشق و دادمش دست تو اي خاک

نزاري تنها بمونه،همدم چشم سياش باش

شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بياره

پاکشيد از آسمونو،جاشو داد به يه ستاره

اون جوون  داغ ديده با دلي شکسته از غم

بوسه زد رو خاک يار و دور شد آهسته و کم کم

ولي چند قدم که دور شد دوباره گريه رو سر داد

روشو بر گردوند و داد زد:به خدا نميري از ياد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

دوسال و نیمه که تنهای تنهام

خواهر خوبم پرنیان عزیزم

ميدونم چي ميگي من الان تقريبا 3 ساله  كه حامدمو با از دست دادم تا قبل از اينكه اين اتفاق برام بيفته به خدا خيلي ايمان داشتم اما الان ازش كاملا رو برگردوندم از دست دادن ناگهاني حامد  سخت داغونم كرد عزيزم ما داشتيم  واسه هم میجنگیدیم اما پدرومادر بی مردوتش قبول نمی کردند  تا اینکه اون اتفاق افتاد خيل وحشتناك بو د حامدم  رفت و من از اون  موقع تا حالا ديگه خدارو قبول ندارمتا موقعه اي كه خودم برم پيشش

خدا روح  عشقمو شاد کنه  ادمهای خوب مثل حامد  فرشتن كه زود پر ميكشن و ميرن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:19  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

همیشه بهت می بالیدم اما الان به کی ببالممممممممممممممم

خواهر خوبم سلام

وقتي از فزاق عشق  صحبت ميشد با افتخار به چهره حامد  مي نگريستم و از داشتن  عشقی  چنين مهربان به خود مي باليدم . انگار كه حامدم  هميشه با من است و اين افتخار تا آخر عمر مرا همراهي مي كند . هرگز معني هجران را نمي فهميدم و از دست دادن را درك نميكردم .

ولی دوسال و نیم است كه وقتي صحبت از هجران مي شود گريه امانم نمي دهد . وقتي نام   عشق  مي آيد بغضم مي تركد . ديگر كسي نيست كه با افتخار در سيمايش بنگرم و با غرور صدايش بزنم . دوسال و نیم  است كه حامدم  در زير خاك خوابيده و جوابم را نمي دهد . نمي توان باور كرد . حامد   سرحال و سرزنده من كه در آخرين لحظات عمرش با پاي خود به بيمارستان به ملاقات من اومد و به خونه خودشون رفت  و دیگر  هرگز بازنگشت . باورم نمي شود كه ديگر نمي بينمش . باورم نميشه كه صدامو نميشنوه . باورم نمی شه که صداشو نمیشنوم  

خواهر خوبم هجران عشق  خيلي سخته . حالا مي فهمم كه خيلي سخته و غير قابل تحمل ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:18  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

سلام حامد

دلگير مباش از "عشق"‌ات اگر مانده‌است در راه.

بخاطر دارم خوب دو سال پيش را، وقتي عزم سفر كردي بي هيچ. آمدي به اين غربت.

گفتي:"مي‌روم، مي‌آيي؟"

گفتم:"بمان، مي‌آيم"

و نماندي و من ماندم. تو رفت يدو سال پيش اين روز.

گفتي:"نمان در اين غربت"

مي‌بيني حامد، مي‌بيني كه مانده‌ام. توان رفتنم نيست.

هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بيشتر مي‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردي‌اش كه مرا نمي‌گيرد. باور دارم كه هستي. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببينم، وقتي مسافرِ خانه تو مي‌شوم. سايه مانده روي ديوار اتاقت غريب است و غريبي مي‌كند. هنوز بغضم مي‌شكند وقتي عقربه‌ها مي‌رسند به 2 نصفه شب  وقتي قلبت ايستاد و قامت بلندت ترك خورد...

 حامد دلگير مباش از من اگر بد شده‌ام اين روزها. دلگير مباش از من اگر بد مي‌كنم با خود.

اينجا نشسته‌اي، روبروي نگاه من و نگراني، مي‌دانم.

مي‌روم حرم به پاي دل، كه پاي رفتنم بسته‌است. درها به رويم زنجير است، مي‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو مي‌گيرم!

مي‌دانم بد شده‌ام تو مي‌داني و خدا و همين است كه تنها مانده‌ام بي تو.و همه چيز من چنان گم شده ميان غبار، كه خود را هم نمي‌بينم.

روي از من مگردان در اين لحظات نياز.

هنوز هر سال زنده مي‌شوي اين روزها و مي ماني تا تابستان  سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ دو را بنوازد دنگ دنگ، در 22 شهریور و من بلرزم تمام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:14  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

شعری که از ته دلم واسه پدر رذل حامد می نویسم نفرین به تو.ای کاش بشکنه تورو رزن تو.



عمو ابوافضل

 

ای کاش بشوید تن رسوای تو را چشمۀ خورشید

 

ای کاش که از مزرعۀ سینۀ تو مار بروید

 

ای کاش برقصد تن عریان تو در آتش مسموم

 

ای کاش لب تلخ تو را بوسۀ ابلیس بشوید

عمو ابوافضل

 

ای کاش که در گور گلوی تو گل خنده بخشکد

 

ای کاش که از چشمۀ چشمت ، همه شب اشک بجوشد

 

ای کاش طلسم شب گیسوی تو را روز بدزد

 

ای کاش که زهر لب سوزان تو را مار بنوشد

عمو ابوافضل

 

ای کاش که در آغوش عطشدار هم آغوش ، بخشکی

 

ای کاش که معشوق به چشمان تئ خنجر بنشاند

 

ای کاش که فریاد تو را شیهۀ طوفان برباید

 

ای کاش به لب های تو داغ لب بیگانه بماند

عمو ابوافضل

 

ای کاش بپیچد به فریبنده تنت پیچک شلاق

 

ای کاش که گیسوس تو در آتش صد فتنه بسوزد

 

ای کاش تماشاچی افسون زدۀ مرگ تو باشم

 

ای کاش که چاک کفنت را زن همسایه بدوزد

عمو ابوافضل

 

ای کاش که تابوت تو بر دوش دو بد مست برقصد

 

ای کاش کفن بر تن بی جان تو ، تا سینه بلغزد

 

ای کاش ببوسد لب خونین تو را گور کن پیر

 

ای کاش که سینه تو ، بر سنگ یخ گور بلرزد

عمو ابوافضل

 

ای کاش بمیری . . . ای کاش بمیری . . .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:50  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

سلام کاش از روز جدائی تا حالا مرده بودم..........

یه قصه.....

یه روزائی یه آسمون داشتم زیبای زیبا،آرومه

آروم ،یه روزائی یه جنگل داشتم سبزه سبز،

یه روزائی یه دریا بودم یه اقیانوس آرومه آروم،

یه روزائی یه کوه بودم پر از غرور پر از عظمت،

یه روزائی یه دستائی داشتم که باهاشون

خدارو لمس کردم تا مرز حس خدا رفتم،

یه روزائی یه چشمائی داشتم که باهاش

بهشتو دیدم و درک کردم و توی اون قدم زدم ،

یه رزوائی یه سرزمین بودم آروم آروم ..........

اما یه روز یه پرنده اومد یه پرنده به اسمه    حامد   لا به لای  تمام خوشبختیام اومد توی سرزمین دلم و پرواز میکرد تا اینکه یه روز آسمون دلم بدجور بهش عادت کرد،منم با اون  خوشبختیهای خودمو تقسیم کردم ،اون شد یه پرنده منم هروز هرثانیه بهش دونه میدادم ، جلوی دستاش جلوی پاهش دونه میریختم ، دونه های که با تمام دونه های دنیای پرندگان فرق میکرد خیلی فرق میکرد،شبا تا نیمه شب  تا لحظه ای که خوابش میبرد براش دونه دونه خوشبختی میریختم و ........و.........و.......     هی تو   اما یه روز   پدرو مادراون پرنده گوشش می خوندن که  از سرزمین دلم پی دونه های بهتر پر بکشه و از دلم بره  اما اون به پدرو مادرشگفت نه نمیرم دوستش دارم . اون پرنده به مامان و باباش گفت   این دونه  که اون فرشته به من میده  ذره ذره ی  وجودشه  اون که هر دونه که میپاشه   از وجود خودش   از پوست و استخون خودش می پاشه  از  خوشبختیاش که بامن  قسمت میکنه ، حالا من اون پرنده ای نیستم  که پر بکشم و بهارو با خودم ببرم  خزون  رو بهش هدیه بدم  ،جنگل سبزشو  رو خاکسترکنم ، ریشه های درختاشو خشک کنم ،آسمون به  این  قشنگیرو تاریک تاریک کنم  ،دریای دلش رو   طوفانیه طوفانی کنم  که هر ثانیه اون  تو هجوم خاطره ها غرق کنه ........ نمی تونم اما پدرو مادر اون پرنده ذهنشون کوچیکتر از این این چیزا بود  که بتونه عظمت بزرگ حرفهای اون پرنده درک کنن اون پرنده رو به زور کتک  زندانی می کنن تو لونه ی ظاهرا قشنگشون و اون پرنده انقدر تو غم فرشته اسیر می شه  که بلاخره دغ می کنه و میمیره و می مونه اون فرشته که دیگه نمی دونه به کی دونه بده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

حامـــــــد کاش نمیرفتی ای کاش.......

حامدحامدحامدحامدحامدحامدحامدحامدحامدحامدحامد

دلم تنگ شده واسه روزای با هم بودنامون واسه  لحظه های کنار هم بودنامون.حامد. حامدحامدحامد پدرو مادرت   ولی  بدون خیلی حسرت تو دلم جا گذاشتند، عمو ابوافضل و خاله فریده ولی تورو خدا دیگه تو دل کسی هزار هزار هق هق  جا نذار.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

حامد یادته لحظه ی آشنائی  یادته شبای قدر بود یادته؟ یادته اولین دیدار توی کوچه محسن یادته؟ یادته زمستون بود  یادته یه کاپشن چرم گرون قیمت  داشتی یادته؟ یادته هوا خیلی سرد بود  یه دستکش واسم خردید  با  یه کیف مشکی بزرگ یادته؟ یادته اولین نشستن کنار هم ، توی پارک ساعی  بود یادته؟ یادته  بهم گفتی چطور پیش یه مرد غریبه نشستی؟ یادته گفتم آخه منم یه مردم یادته؟ یادته لحظه های کنار هم بودن توی باغه کنار موزه روی صندلی نشستیم  یادته؟ یادته اولین اشک چشمام توی ارم  یادته؟ یادته نشسته بودیم کنار هم توی چیتگر بهت گفتم دستات چقد مردونست  یادته؟ همون روز بودکه دستات شدن ، تموم دنیام. یادته؟ یادته من به تو یه عروسک جاکلیدی دادم؟ تو  ساعت مچیتو  دادی یادگاری یادته؟ یادته چقد اون روزا قشنگ بود یادته؟ یادته اولین بار توی جاده چالوس کنار اب  یادته نشسته بودیم روی صندلی بهم گفتی اگه میتونی با چشمات این چوب کبریتو بلند کن یادته؟ یادته ؟ اون کفتر سفیده یادته؟ راستی اون کفتر سفید  یادته؟ یادته هرجا میرفتیم با ما بود یادته؟ یادته غروب رفتیم زیر پل کنار جاده بغل اتوبان یادته؟ یادته هرکی از کنارمون رد میشد ، مارو نمیدید یادته؟ یادته برام  با صدای نازت  ترانه خوندی ، یادته گفتی فقط بگو مال منی یادته؟ یادته از هم دل نمیکندیم یادته؟ یادته بی معرفت؟ یادته؟ یادته سر قرار اومدنامون یادته؟ یادته تو همیشه دیر میومدی سر قرار یادته گفتم عطرت بوی پیاز میده  یادته؟ یادته؟ یادته اولین بار که دستاتو گرفتم  رنگ دوتامون پرید بدنمون داغ داغ شد تا دستای هموگرفتیم  از خجالت بهم دیگه نگاه نکردیم یادته؟

و.............و.............و......................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:25  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

دلم گرفته دلم از دنیا و روزگار گرفته نه  بخاطر تنهائیم نه بخاطر فقرم نه بخاطر  بی کسیم ،دلم از روزگار گرفته واسه اینکه حامدرو ازم گرفت واسه اینکه نیستش ندارمش واسه اینکه کنارم نیست تا که هق هقمو گوش بده نمیدونه واسه نبودنش واسه فراموش کردنش بدجور به گریه عادت کردم به طوری که تمام زندگیم شده بغض نبودنش،الان که دارم اینارو مینویسم بغض سنگینی راه گلومو بسته بعضی روزا با خودم میگم خوب شد که حامد رفت واسه اینکه دیگه توی بدبختیای من  شریک نیست،دیگه نیستش که صدای  التماس و گریه های منو  که به پدرو مادرش می کردم وگوش بده،خوب شد که رفتی دیگه نگران من نیستی دیگه توی  هق هق من شریک نیستی،دلم میخواست یه چیزیرو بهت بگم:یادته قبلنا که میومدم  دیدنت یه قلک میذاشتم تمام قشنگیارو میریختم توی اون تا با تو تقسیمش کنم ، وقتی میخواستم یه چیز ساده مثل یه بستنی بخورم پولاشو مینداختم توی قلکم میگفتم میرم پیش حامد اونجا با هم میخوریم بعد که وقت دیدنت میشد قلکمو میشکوندمش تا با تو قسمتش کنم تا همشو واسه تو بذارم اما از وقتی که رفتی دیگه اون قلک نیستش دلم میخواست باشی تا که تمام زندگیمو  فقیرانه امو فدات میکردم،ولی دورت بگردم دیگه نیستی،دارم از این شهر میرم تمام این شهر پر از خاطره های با تو بودنه،از در خونه که بیرون میام یادته تو میوفتم ،نزدیکه بلوار کنار خونمون که میرسم یاده تو میوفتم،آه یه چیزی وقتی که از کنار کیوسکای تلفن رد میشم  یاد هزار هزار خاطره میوفتم ،یاد شبای امتحان میوفتم که تا نیمه شب پای کیوسک تلفن  منتظر مینشستم تا صداتو بشنوم،یادش بخیر شبای زمستون پای کیوسکای تلفن از سرما یخ میزدم ساعتها سرپا میستادم تا صداتو  بشنوم ،دیگه نمیتونم این خاطراتو تحمل کنم بدجور پژمرده شدم ،آره حامد هرشب میام رو پشت بوم با تو  حرف میزنم حرفائی که با وقتی زنده بودی نمی تونستم بهت بگم خانواده ات نمیذاشتند حرفهایی که همیشه تو تنهایی خودم  میزدم مثل دیونه ها با خودم تکرار میکنم تا نیمه های شب گریه میکنمو  حرفامونو با خودم تکرار میکنم،گوشه گوشه ی این شهر از خونه از محل کارم از دانشگاه بوی تورو میده،راستی گفتم دانشگاه،آره  حامد بعد از هشت ۸ ترم تموم شد چقدر سخت گذشت چقدر سخت گذشت،تمام کتابام و جزوه هامو که نگاه میکنم همش گوشه گوشه ی اونا پر از شعرائیه که واسه تو گفتمو نوشتم،پیش هرکی که میشینم  اونقد از خوبیات میگم که انقدر گریه می کنه تا خسته می شه و  میشه پا میشه منو ترک میکنه میره.نمیدونی که با دلم چی  کردی باز هم میگم از اینکه ازت شکایت کردم منو ببخش وسطای راه دیدم با خودم  فکر کردم گفتم که پدر و مادر تو آبروی تو براشون مهم نیست،به قول برادرت بهم  گفت تو که هنوز چیزی به دست نیاوردی تو که هنوز توی کارات پیشرفت نکردی هنوز یه قرون که گیرت نیومده،احمق به فکر آبروی تو نبود که از اینور داشت میرفت، یه لحظه چشمامو بستم گفتم اینا که آبروی حامد هم  براشون مهم نیست چرا چرا؟ اومدم گفتم هرچی که بود هرچی که شدفدای یه تار موهای سرت،فدای اون دستای مردونت  ،فدای اون چشمات فدای سیاه شهلات فدای اون همه خاطره.

توی این روزای بی کسی گوشم همیشه به تلفن چسبیده بود نمیدونی چقد منتظر  تماست بودم چقد منتظر شنیدن صدات بودم همیشه به تلفنت زنگ میزدم ولی هربار که زنگ میزدمو خاموش بود دنیا دور سرم میچرخید،نمیدونی که دلم واسه شنیدن صدات یه ذره شده ،دلم میخواست قبل از  رفتن از این شهر فقط یه باره دیگه صداتو بشنوم  اما افسوس که دیگه نیستی ،و فقط بهت بگم تولدت مبارک عزیز دلم،حالا که تو دیگه نیستی دیگه کسیرو ندارم بهم بگه تولدت مبارک،یادش بخیرسال قبل که یهو زنگ زدی و ..........

آره عمو ابوافضل و خاله فریده  من توی این بازی تلخ باختم،آره  بازی شطرنجی که شما  واسمون درست کردید خودتون میدونیی من حتی یه بار توی اون همه عصبانیتها به حامد  نگفتم دوست ندارم بلکه بیشتر  از حد خودش  قد خدا دوست داشتم و هیچ باری حرفمو ۲تا نکردمو همیشه دوستش  داشتم و برعکس شما  که همیشه از عشقمون کینه به دل میگرفتید من همیشه بیشترو  بیشتر عاشقش میشدم، نذاشتید  منو حامد به هم برسیم و مرگ پسرتونو ترجیح دادید به ثروت  حرفی نیست یه روزی روزگاری به اشتباهاتتون  پی  میبرید،توی این بازی شطرنج من و حامد  مهره ی سیاه بودیم و شما  مهره ی سفید ،ولی اینو بدونید  که از سفید بودن فقط رنگشو اینورو اونور با خودتون  یدک میکشیدی و دل تاریکتون  یه چیزه دیگه میگفت،از اون همه مهره های شما هیچ مهره ی نسوخت نشکست،اما من و حامد از اون همه مهره فقط ۳تا مهره ی سرباز برامون مونده،اولین مهره که دارم توی این شکست باهاش به سختی روزگارمو میگذرونم مهره ی خاطره است که من با خاطراتی که با حامدم  داشتم زندگیمو سر میکنم و میسوزمو  میسازم،دومین مهره که همیشه روی دلم سنگینی میکنه مهره ی مرگ حامد میتونه باشه و هست،مهره ی که به من توی این شکست میگه دیگه کسی بعد حامد  لیاقت دوست داشتن و نداره،و مهره ی سومی که به من امید میده واسه ی ادامه دادن به زندگی و عشقبه حامد  مهره ی یقین میتونه باشه،آره عمو ابوالفضل و خاله فریده هیچ کس نیست که بخاطر شما  از خدا بگذره و  به خاطر ثروتشون   حاضر باشه تیکه تیکه ی جسمش رو بفروشه بچه خودشو تو این راه شهید کنه ،و حتی حاضر باشه واسه شاد شدن تو دستاش آلوده به دزدی بشه. آره حامد،من توی عشقمون خدارو فراموش کرده بودم و فقط برای تو گریه میکردم و تورو از پدر  و مادرت  گدائی میکردم،وقتی که حضرت  یعقوب نبی اونقد واسه نبودن یوسف گریه کرد تا چشماش کور بشه جبرئیل از طرف خداوند به او نازل شد و بهش گفت تو  فقط داری واسه ی یوسف گریه میکنی و تو یوسف رو از خودش میخوای نه از خدای او و تو باید همچون ابراهیم فرزندت را  برای خداوند قربانی کنی تا خداوند او را به تو بازگرداند... آره یعقوب نبی به اشتباه خودش پی برد و یوسف را در راه خدا قربانی کرد ودستانش را به سمت خدا برد ویوسف را از خداوند  خواست و بخاطر این سالها از خداوند طلب بخشش کرد..... آره حامدم منم اونقد واسه ی تو واسه ی دستات گریه کردم و همیشه دستاتو از  پدرو مادر بی مروتت  گدائی میکردم،و مثل بت در وجود خودم میپرستیدمت و عبادتت میکردم تا جائی  که دستای تو شده بود مهر و سجاده ی  نمازم و قلبت و عشقت شده بود کعبه ی  وجودم،و امروز تو و عشقمون و سالهائی  که با تو بودم در راه خدا قربانی میکنم و از خداون به خاطر این چند ماه واسه ی دوتامون طلب بخشش میکنم و امیدوارم که خداوند یک روز دوباره منو تورو در مسیر هم قرار بده(امین یا رب العالمین). البته اون دنیا  حامد عزیز دلم جدائی برام خیلی سخته ولی میفهمم و میبینم که چاره ای جزء این  ندارم و برام هیچ راهی نمونده،دلم میخواد  وقتی میمیرم با گریه بمیرم در حال اشک ریختن بمیرم در حال مرگم صورتم خیس از اشک باشه و با هق هق بمیرم تا اینکه همه بدونن از این جدائی و مرگ دلم راضی نبود و از دست مرگ تو  دغ کردم....... راستی از اینکه بعد از جدایئ هزار هزار  هق هق و هزار هزار قطره اشک جا گذاشتی ازت ممنونم.امیدوارم روحت شاد باشه اگه توی مسیر من و تو کسی خبت و خطا  کرد من بودم نه تو .دلم واسه ی دستات تنگ میشه همیشه حسرتشون تو دلم میمونه.آه آه........... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:10  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

حامد بی معرفت حتی خداحافظی نکردی ورفتی پیش خـــــــــدا......

امروز میخوام آخرین نامه ای که برای حامد

نوشته بودم رو اینجا بنویسم  می خواستنم بهش بدم

 ولی نشد که این نامه رو بهش بدم به خدا

به خدا به خود   به ارواح خاک حامد  قسم دلم نیومد ازش

جدا شم دلم نیمود که از کنارم واسه همیشه بره..........

این نامه رو وقتی نوشتم که بهم خبر دادند

حامد  می خواد بره خارج از کشور

 

آخرین نامه به حامد  قبل از مرگ حامد :

سلام حامد  سلام عزیز دلم بهترین کسم، وقتی دارم این نامه رو مینوسم که تمام لباسم از گریه خیس شده تمام کاغذ نامه خیس خیس شده نوشتنش برام خیلی سخته ولی دیگه نمیخوام اینقد از فقر من عذاب ببینی، دلم نمیاد از پیشم بری سینه ام داره آتیش میگیره فقط گریه آرومم میکنه نمذاره نامه ام رو بنویسم ولی مجبورم با چشمای خیس ادامه  به نوشتن بدم ،حامد جون عزیزدلم فدای اون چشمات بشم باید برم دیگه نمیذارم بیشتر از این عذابت بدم ،هفته پیش که توی  رستوران داشتی از ته دل گریه میکردی  فهمیم که این ۷ سال با فقرم خیلی  عذابت دادم چون شما پولدار بودید ،حامد  جون وقتی بابات بهم گفت  ما کجا تو کجا؟   اینقدر  آتیش  میگرفتم  کمرم از شنیدن این حرف می شکست ،ولی عزیز دلم به دستات قسم تمم شب و روز کار کردم نتونستم خودت میدونی تمام بانکارو واسه وام رفتم ولی بدوه سپرده گذاری بهم ندادن منم نداشتم  ببخش تورو به دستای مردونت قسم منو ببخش که بابام انقدر پول نداشت  که به بابات....... حامد  امشب میخوام توی این نامه برات  بنویسم که  واسه خریدن ماشین چکارکردم  ولی تورو خدا دعوام نکن تورو خدا حرف زشت بهم نزن یا اگه زنگ زدی به روم نیار، روزی که رفتم مشهد پیش آقا امام رضا  گفتم آقا اولین باره میام تو حرمت من فقط  حامد  رو ازت میخام ،گفتم آقا با هم یه  معامله میکنیم ،من تمام بدنم رو نظر حامد میکنم قبل از مرگم تمام اعضائ بدنم رو  به فقرا پیوند بدن،فقط من ازت حامد  میخوام نه پول ازت میخام نه مقام نه ثروت همه چیز من ماله تو نظر تو فقط حامد رو بهم بده.....بعد از مشهد رفتم تهران،از ترمینال رفتم یکی از بیمارستانای تهران از اونجا آدرس یکی از بیمارستانارو بهم دادن منم رفتم اونجا با خواهش و التماس با نشون دادن بلیطم  ازم واسه فروش اعضاء بدن آزمایش گرفتن رفتم که یکی از کلیه هامو بفروشم تا که ماشین بخرم  تا دهن بابات بسته شه ،اونا آدرس و شماره تلفن منو گرفتن گفتن اگه کسی به گروه خونی تو واسه خرید اعضاء بدن پیدا شد باهاتون تماس میگیریم ،تورو خدا اینارو که توی نامه برات نوشتم عزیز دلم برام گریه نکن نمیوام تو احساس سختی کنم فقط اگه یه رزو رفتم بدون به زور فقر و روزگار رفتم منو ببخش که امروز زنده هستم و دستام از دستای تو جداست،منو ببخش منو ببخش.....

.........................................................................................

این نامه آخرین نامه ی بود که میخواستم به حامد  بدم و برم اما نشد.......اون امروز رفته نیستش پیش ما نیست حتی نیومد از من از دلم که یه عمر دوسش داشتمو دارم خداحافظیکنه،به خدا به مادرم قسم وقتی نفرینش میکنم انگار خودمو نفرین میکنم آخه اون از پوست و استخون خودم بودم اون جزئی از وجودم بود انگار روبه روی یه آینه وایسادم خودمو نفرین میکنم همه چیز خودمو میسوزونه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

حامد از من چرا گذشتی ؟

طبیعت زیبا بود، طبیعت بی همتا بود ،پرندگان حیوانات به زیبائی با عشق در کنا رهم زندگی میکردن ،جنگل زیبا بود دریا آرام بود  آسمان جائی برای رهائی و آزادی پرندگان بود ،کوه و کوهستان مظهر غرور بود و ...........................اما داستان از اینجا شروع شد که دست انسان به نام پیشرفت علم در طبیعت باز شد تا که جیب سهام داران پر از ثروت شود ،کوه را با تمام غرورش به نام معدن خورد میکردن تا عمقی پیش میرفتن که دیگه هیچ غروری برای کوه نمیماند وریزش میکرد،دست در جنگل گذاشت و به بهانه چیدن یک شاخه گل بازار تنه ی چوب به نام کاغذ  گرم شد گرم شد واز هزاران هزار یا میلیونه درخت فقط ده ها درخت  باقی مانده وحتی به فکر این نبودن که اکسیژن یه روز به سختی تولید میشه،دست به آسمان بردن و آزادی را از پرنده گرفتن و او را به جرم زیبائی وخوش اوازی در قفس حبس کردن و حکم ابد را  به او دادن،دست در دریا برد تا جائی که سونامی و هزاران سونامی  ایجاد شد وهزاران نهنگ حودکشی کردن و انسان به نام تجارت طبیعت  را به سمت نابودی میکشاند و اما ................

دست انسان در عشق:

اگه شما به گوشه گوشه ی طبیعت نگاه کنید و حس کنید میبینید ذره ای ز محبت خدا در دل هر موجودی نهفته است و خداوند خالق عشق و محبت دنیا هست اگه به خاک به درختان به آسمان به ابر به باران و .........نگاه کنید میتونید محبت خدارو حس کنید و لمس کنید اما لعنت به روزی که انسان دست در عشق گذاشت... روزگاران پیش عشق عشق واقعی بود، مجنون بود لیلا بود،شیرین بود  فرهاد بود(نمیدونم تا حالا عظمت کوه بیستون رو دیدید یا نه اگه دیده  باشید به حرف من میرسید)،واز همه مهمتر زهرا بود علی بود،ولی  دست انسان به نام لذت دنیوی وهوس در عشق رفت تا جائی که امروز یک دختر یا یک پسر به نام عشق و عاشقی و با فریب دامن خودشرو از دست میده ، وبه نام عشق و عاشقی یک پسر با ده دختر یا بیشتر در ارتباطه و یا یک دختر به نام عشق و دوست داشتن وبرای خالی کردن لذتش با چندین پسر رابطه ی عشقولانه داره و ...........وای به ما انسانها وای به اون انسانهائی که به نام عشق  به نام عاشقی طبیعت زیبای سرزمین عشق رو خراب کردن و به گنداب و لجن زار نفرت کشوندن و وای بر کسانی که به نام عشق و زندگی و ازدواج دامن هزاران دختر و پسر رو به کثافت میکشونن. وعشق به سمت نابودی میروه ،این روزا به هرکی میگی عشق یا بهت میخنده یا مسخرت میکنه یا میگه عشق کدومه عاشقی کدومه و داستان عشق امروزه شده مضحکه ی چهارتا هوس بازه دنیا پرست خدا میدونه که این موجود زیبا رو به خاطر لذتشون به کجاها میکشونن و و و ...............................

و اما و اما......................

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
 واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
 یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

 

سلام سلام به شما عزیزان مرسی که بهم لطف دارید مرسی که به خاطر عشق از دست رفته من اشک میریزید یکی از بچه ها به اسم دو دلداده شماره منو خواسته بود عزیزم الهی دورت بگردم ببخشید شرمنده اما به خدا من موبایل ندارم موبایل داشته باشم که کی بهم زنگ بزنه دلتنگی های شبونم داره دیوونم می کنه نمی دونید چه عذابی دارم می کشم اگه عاشقید اگه کنار همید قدر همو بدونید نذارید عشقتونو بکشن و همیشه محکم باشید حامد من محکم نبود منو زود گذاشته و رفت خانواده نامسلمونشم بی تقصیر نبودند اما در هر حال من عاشق  حامدم حتی اگه کنارم نباشه قلبش - خاطراتش- بوی تنش طعم لباش- گرمی وجودش و ....همیشه  خدا  حس می کنم

دوستت دارم از همیشه بیشتر  حامد   حامد    حامد    حامد  

((راسی اگه می خواید به مطالب قبلیم هم بخونید  توی ارشیو به گزینه ماه مرداد کلیک کنید تا کل وب واستون باز بشه))

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:22  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  | 

براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و، نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا، صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عزيز دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست
گرهم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه، هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـله‌اي نيست
از دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست، گله‌اي نيست
گرهم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
حوصله‌اي نيست، حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـله‌اي نيست
ديريست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروريخته‌ام چلچله‌اي نيست، چلچله‌اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هرچند كه تا منزل تو فاصله‌اي نيست، فاصله‌اي نيست
روبروي تو كيم من يه اسير سرسپرده
چهره‌ تكيده‌اي كه تو غبار آينه مُرده
من براي تو چي‌هستم كوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه من خسته پايه پل
اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري
خوب نگام كن تا ببيني چهره درد و صبوري
كاشكي مي‌شد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
كاشكي از عصاي دستم يا كه از پشت شكسته‌ام
تو بخوني تا بدوني از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام تنها غروره عصاي دستم
از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بي‌خيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام رو تا كرد
زير بار با تو بودن يه ستون نيمه جونم
اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام مي‌رسونم
هيچي جز شعر شكستم قصه فرداي من نيست
اين ترانه زواله اين صدا صداي من نيست
ببين كه خسته‌ام تنها غرور عصاي دستم
كاشكي مي‌شد تا بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
از عذاب با تو بودن يه ستون نيمه جونم
اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام مي‌رسونم
تو سراپا بيخيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام رو تا كرد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:35  توسط گمنامی که هویت خودشو غبار غم گم شد  |